گفتوگو با کیومرث امیری (لکامیر)
گفتوگو با کیومرث امیری (لکامیر)، روزنامهنگار و شاعر لک
وقت آن رسیده جهان تازه را بشناسیم.
آمنه سروش
کیومرث امیری کلهجوبی نویسنده، روزنامهنگار و شاعر کرمانشاهی است که این سالها به خاطر اشعاری چون شعر معروف« بیستون» که به زبان لکی سروده است آشنای مخاطبان شعر لکی و سایر گویشهای دیگر کُردی در زیر این آسمان آبی است. وی که سابق بر این در کسوت روزنامهنگاری و در روزنامه کیهان فعالیت میکرد، این روزها به عنوان یک چهرهی فرهنگی نامآشنا و شاعری خوشنام با مخاطبان فراوان شعر دست دوستی داده و درکالبد ادبیات لکی نفسی تازه دمیده است. شما هم در این گفت و شنود همراهمان باشید.
* طبق معمول با همان سوال کلیشهای شروع میکنم، آقای امیری! خودتان را برای مخاطبان بیشتر معرفی کنید.
روستا زاده هستم. در مهر ماه سال ۱۳۳۸ در روستای کُلهجوب بخش فیروزآباد کرمانشاه به دنیا آمدم . دوران تحصیلات ابتدایی را در روستا پشت سر گذاشتم و پس از آن برای ادامه تحصیل به شهر کرمانشاه آمدم. از همان دوران ابتدایی با کتاب آشنا شدم و پس از آن به شکلی پیوسته، مطالعه را ادامه دادم.
* مشتاقم سراغ لایههای پنهان زندگیتان بروید. آن چیزهایی که شما را از دیگران متمایز نمود . وگرنه هر انسانی در ایام کودکی در یک جایی درس خوانده و سپس طبق معمول مسائل و مشکلاتی هم برایش اتفاق افتاده است!
- خوشحالم که اینگونه باید شروع کنم. قبل از هر چیز باید بگویم که گذراندن تمام دوران کودکی و قسمتی از نوجوانیام در روستا بزرگترین شانسی بود که در زندگی به من روی نمود و به من کمک کرد تا بتوانم جامعهام را درست بشناسم و به ویژه با آن قسمت مهم از زندگی، یعنی زندگی در دل طبیعت دست نخورده آشنا شوم و ارتباط تنگاتنگ داشته باشم. تجربهی ارزشمند و گرانبهایی که نصیب هر کسی نمی شود. چرا؟ چون اکنون که میاندیشم، میبینم حقیقت فلسفهی وجودی ما مردم کٌرد و بهطور کلی بومیان خطهی زاگرس طی قرنهای طولانی با طبیعت پاک و زلال گره خورده است و اصالت ما مردمان این گوشه از سرزمین ایران را باید در اصالت کوههای سر به فلک کشیده و صخرههای سخت و ستبر و طبیعت پوشیده از جنگلهای بلوط و رودخانهها و چشمهسارهای آن جستجو کرد. بیگمان عدم تجربهی زندگی در طبیعت بیغل وغش به همان اندازه انسان را از طبیعت دور و نسبت بدان بیگانه میکند که با فلسفهی وجودی انسان و به ویژه با اصالت و هویت و فلسفهی کار و تلاش، مقاومت، مهر و مهرورزی، و .... ایام جوانی مجبور بودم برای ادامه ی تحصیل به شهر کرمانشاه بیایم. در آن سالهای دور از خانه مجبور بودم در منزل یکی از اقوام در شهر روزگار را بگذرانم. وضعیت ماندن در منزل اقوام هم به گونهای بود که هر یک یا دو سال یکبار باید با خانهی فامیل قبلی وداع گفته و به خانهی فامیل دیگری بروم، تا این اواخر که اتاق مستقلی کرایه کردم و به درس خواندن ادامه دادم. باید اضافه کنم تناقضات رفتارها و ناسازگار بودن من دلایل خاصی داشت. من از روستا آمده بودم و آن روزگار شهرنشینی فخری مضاعف بود و روستاییان را دهاتی میگفتند و حقیقتن مردم شهرنشین به ویژه جوانان شهری دید منطقی و در نتیجه رفتار مناسبی با روستاییان نداشتند. در آن سالهای نخست مهاجرتم به شهر رنجهای زیادی متحمل شدم و سردرگُم در میان دو فرهنگ، فرهنگ متانت و سادگی روستایی که با آن بار آمده بودم و فرهنگ و رفتار و کردار بچه شهریها که توام با نوعی دریدگی و جنگ و جدالها و لجالتهای پوچ و بیمایه بچگانه بود که دایم در محیط مدرسه و در کوچه و خیابان با آن روبهرو بودم و از آن رنج میبردم. این مسائل به شدت ذهنم را به خود مشغول میکرد. در آن روزگار یکی از آرزوهایم این بود که ای کاش میتوانستم خانه ی بزرگی با تمام امکانات آن روزی میخریدم و همهی بچّههای روستایی را در آن جمع می کردم تا مشکلاتشان کمتر بشود.
* هر انسانی در دایرهی زندگی خود با فراز و فرودهایی روبهرو است. شما با کدام فراز و فرودها روبهرو شدهاید؟
- اگر بخواهم از فرازها سخن بگویم باید از رنجهایی قدردانی کنم که مرا به وادی ادبیات و هنر کشاندند. اما اگر از فرودها باید بگویم بیشک به فقر مالی خود و همنسلانی میتوانم اشاره کنم که علیرغم داشتن استعدادهای فراوان، نتوانستیم آنچه را که میخواهیم از دنیای اسرار آمیز هنر و ادبیات بگیریم. زندگی من قسمتی در روستا و بقیه در شهر گذشت و این امر مرا از ذهنیت حساسی با واقعیات زندگی روبهرو ساخت. رنج و حرمانهای مدامم به خاطر بریدن از خانه و خانواده و از دامن پاک طبیعت و اجبارم به ماندن در محیط پر سر و صدا و ماشینی شهری مرا با دنیای پُرتلاطمی در آن سنین نوجوانی روبهرو ساخته بود که گاه تا مرز بیزاری از همه چیزم میکشاندم. خصوصن زمانی که همهی امیدهایی را که از شهر در ذهنم ساخته بودم به یاس و ناامیدی تبدیل شد. زمانی که در روستا بودم ،گمان میکردم هر چه فقر و فلاکت و بیعدالتی هست فقط در روستاست و شهر مدینهی فاضله است. اما چیزی از ماندم در شهر نگذشت که متوجه شدم اوج بدبختیها، فقر و فلاکتها در شهر و در میان قشر فرودست و اکثریت شهرنشین است و این آن چیزی بود که ناگهان همهی امید و آرزوهایم را بر باد داد.
حالا من شهرنشین شده بودم و زندگی در شهر که بر خلاف روستا دارای تمدن، آموزش، امکانات، پیشرفت و ... بود، مرا میان دو جهان دست به گریبان کرده بود. جهانی که پاک و بیغل و غش بود و آن را وانهاده بودم و جهانی که در حال زاییدن بود و من هیچ از آن نمیدانستم. من با رؤیای کودکی، محیط روستا را که یک جهنم تمام عیار و یک زندگی مملو از فقر و فلاکت و رنج و حرمان روستاییان بود به امید مدینهی فاضلهای که از شهر در ذهنم پرورانده و مجسم کرده بودم گام به وادی زندگی شهری گذاشتم، در حالیکه طولی نکشید که متوجه شدم فقر و فلاکت و بدبختی انسانها در شهر رقم خورده. کلاس اول راهنمایی بودم که ناگهان دچار یأس و سرخوردگی شدم و با شعور ذاتی همراه با اندکی اطلاعات اکتسابی که از معلمهایم در روستا و از طریق کتابهایی که تا آن موقع خوانده بودم تازه دریافته بودم که همنوعان من در شهر و روستا از چه فقر و فلاکتی رنج میبرند. خصوصن در آن خانهای که من زندگی میکردم بیش از هشت خانوار مستأجر و هر کدام با پنج شش سر عائله و همگی فقیر زندگی میکردند. اگر نبود شوق و اشتیاق وصفناپذیرم برای کسب علم و دانش و دانستن و اصرار عجیب پدرم برای ادامه تحصیلم بیگمان قید همه چیز را می زدم و هر گز زندگی در شهر را یک روز هم تاب و تحمل نمیآوردم. به هر حال امید و آرزوها برای رسیدن به مطلوبهایی که در ذهن کودکانهام ساخته و پرداخته بودم پشتوانهی مستحکمی برای ماندم در شهر شد و تاب آوردم و ایستادگی کردم تا اینکه کلاس اول دبیرستان وسط سال تحصیلی به دلایلی که هنوز هم نمیدانم چه بود از دبیرستان رازی اخراج شدم و این یکی از عوامل فراز من بود. چرا که از آن پس با حالتی خصمانه و انتقامجویانه دیوانهوار بر دامنهی مطالعاتم افزودم و همهی زندگیم شد مطالعهی کتب غیردرسی و البته برای امرار معاش به حرفه سیمکشی ساختمان روی آوردم و سالها با یک انبردست و پیچ گوشتی معاش خودم را تامین نمودم تا به انقلاب برخوردیم. عشقهایی که در زندگی داشتم میتوانند فرازهای دیگری از زندگیم باشند. من حقیقتن عاشق زندگی بودم و دلباختهی انسانها، اما لازم میدانم بگویم مهاجرت از روستا به شهر برایم فراز نبود، فرود بود و سالها مرا از زندگی عقب انداخت. ما نسل مهاجر سر درگمی هستیم. آدمهای عجیبی که هم دغدغههای روستا را داریم و هم دغدغههای شهر را. این تناقضها و این رفتن و ماندنها برای یک انسان که دغدغههای شام شبش را ندارد میتوانند بالا برنده و رشد دهنده باشند، میتوانند فرصتهایی باشند که اگر از آنها درست استفاده شود مایهی پیشرفت گردند ولی برای ما که از کمترین وسایل و امکانات زندگی محروم بودیم مایهی سرخوردگی و شکستمان در زندگی میشود. مگر اینکه انسان در این وادی نخبهای تمام عیار یا به گفتهی عامیانه انسانی پوست کلفت باشد که بتواند تاب بیاورد و تمام نشود.
* چند سالی است که دکلمهی اشعاری با گویش لکی از شما در محافل مختلف با ابزارهای مختلف از گوشیهای موبایل گرفته تا سایر امکانات صوتی و تصویری، مشتاقان زیادی را به سوی خود کشانده است. شاید مشهورترین آنها شعری با عنوان: «بیستون» باشد. این کار چگونه صورت گرفت و در زمانی که بحث چاپ شعر در فرمتهایی از جمله کتاب، نشریات و غیره وجود دارد، چه چیزی شما را به وادی «صدا» کشاند، تا به این شکل وارد اذهان مشتاق شوید.
- به قول شما « وادی صدا » یک بخش کار بود، بخش دیگر و در حقیقت بخش عمدهی اشعار من ابداع سبک تازهای از شعر لکی بود که توانست پس از قرنها سبک قدیمی شعر لکی را از ایستایی و اشعاری که بیشتر اختصاص به محفلهای مالکانه و فئودالیته داشت نجات داده و به میان تودههای ستمدیده جامعه بیاورد و یا به سخن دیگر در این اشعار برخلاف محتوای قالب اشعار گذشتهی لکی که کمتر اثر و خبری از رنجهای مردمان ستم دیده در محتوای خود داشت، این اشعار رنج و حرمان تودههای زحمتکش و زجرکشیدهی جامعه را در متن و پیام خود داشت و نیز پیامی نو برای پیبردن به هویت و اصالت خویشتن خویش و اینها جذابیتهای قالب این اشعار را رقم زد و همین امر باعث جذب مخاطبان بیشمار و معروفیت این اشعار شد. از سوی دیگر میدانیم که انسانها عمومن دردهایی دارند، رنجهایی دارند که دوست دارند در جایی این دردها را با زبانی که همه میفهمند بیان کنند. مثلن در قدیم گفتهاند اگر درد گرانی داری و امکان بازگو کردن آزادانهی آن را نداری آن راز را با چاه در میان بگذار. شعر چنین حالتی دارد. شاعر میتواند دردهایش را اینگونه به مخاطب برساند. ببینید! من ابتدا از قصهنویسی شروع کردم اما رودررویی و همحسی با مخاطب را کمتر احساس کردم. راضی نشدم. اما شعر مرا راضی کرد و فکر کردم که یکی از سادهترین راههایی که میتواند مخاطب را جذب کند سرودن اشعاری با چنین محتوا و دکلمهی آنهاست و به این کار دست زدم. البته باید اضاقه کنم مردمان ما پیوندی دیرینه و ناگسستنی با شعر و شاعری دارند و خصوصن با ادبیاتشفاهی و با اشعار حماسی و دارای بار معنایی و به دور از تعارف و تکلف. قرنها بود شعر لکی در هالهای از اشعار محفلی و به نوعی محافل فئودالی فرو رفته بود. اشعار گلهآمیز، نان به قرض دادنها، طبیعتگرایی، طنز و هجویات، مدحیه و ... و اشعاری از این دست که طی قرنها حرکتی به خود نداده بود. حال آنکه در اشعار تازهای که مورد بحث ماست این سبک شکسته شد، سبک اشعار من رنج و حرمان تودهها را در خود دارند. دنیای تازهای که فریاد در گلو ماندهی نسلها را بر زبان میآورد و به سبک کهن شعر لکی پایان میدهد.
بیگمان شاعران جوان ما از این پس در صدد سرودن چنین اشعاری بر خواهند آمد. اشعاری که تولید دانایی کند و رنج تودههای ما را در بطن و متن خود داشته باشد. از سوی دیگر مردمان ما، مردمانی شعر دوستند و با زبان شعر میشود با آنها ارتباط تنگاتنگی برقرار کرد. من معتقدم که مخاطب هنوز اولویت انتخاب هنریاش را شعر میداند. اما چگونگی ورود به دنیای مخاطب برای هنرمند بسیار مهم و اساسی است. این هنرمند است که باید اسباب ورود به ذهن مخاطب را بشناسد. مردم ما با موسیقی دمساز بودهاند و هنوز هم هستند. با کلام دمساز بوده اند و هنوز هم هستند. حال اثری که از جوهرهی شعری قابلاعتنا برخوردار باشد و اسباب ارتباطش با مخاطب هم فراهم شده باشد این دوستی بین شاعر و شعر و مخاطب دوستی عمیقی خواهد بود. فکر میکنم شعر بیستون و باقی اشعاری که تا کنون دکلمه کردهام از این فاکتورها تا حدودی بهره برده باشند.
* موسیقی همراه دکلمه که موسیقی زیبا و در نوع خود بیهمتایی است کار چه کسی است؟
موسیقی این کار را هنرمند خوب کرمانشاهی و دوست خوبم آقای وحید کرمانشاهی بر عهده داشته است جا دارد همین جا از ایشان کمال قدرانی را بنمایم.
* چرا مخاطب با اغلب آثار کُردی و حتی فارسی ارتباط موفقی نمی گیرد؟
- ببینید! کار از جایی میلنگد، یا منِ شاعر حرف تازهای ندارم، یا جایی از این ارتباط و پیامرسانی با اختلال همراه شده است. مخاطب گناهی ندارد. مثلن من با قصهنویسی نتوانسته ام با مخاطب ارتباط برقرار کنم و این گناه، گناه من بود، نه گناه مخاطب. از سویی دیگر مردم ما بیشتر با ادبیات شفاهی ارتباط برقرار میکنند و کمتر سراغ مطالعه میروند .کلام زبانزدی در بین مردم ما هست که تودهی عوام میگویند مثلا فلانی چون زیاد مطالعه میکند دیوانه شده است. این هم نگاهی است که ممکن است در لایههایی از جامعهی ما وجود داشته باشد و البته ریشه تاریخی و فرهنگی دارد که در اینجا نمیخواهم به آن اشاره کنم. اما به یک چیز ایمان دارم و آن اینکه چنانچه شاعر و هنرمند به معنای واقعی شاعر و هنرمند باشد و آثار واقعی خلق کند بیتردید مخاطبان فراوانی از اثر او استقبال خواهند کرد. من همیشه با خودم اندیشیدهام حافظ چرا حافظ شد؟! مولوی و فردوسی چگونه قرنهاست با اشعارشان بر قلوب میلیونها انسان اثر گذارند؟! آیا ما بعد از این بزرگواران دیگر فردوسی و حافظ و مولوی نداشتهایم؟ بیگمان نداشتهایم و اگر میداشتیم بیشک آثارشان بهسان آثار این بزرگواران بر قلوب تودههای مردم اعم از روشنفکر و عامی و در هر شرایطی جاری میشد. حال چرا قرنها پس از این شعرای گرانقدر و صاحبنام ما دیگر حافظ و مولویها متولد نشدند بحث دیگری است که جای بیانش اینجا نیست. از سوی دیگر عدم ارتباط مخاطبان با آثار کردی موانع خاص خود را دارد و عدم ارتباط مخاطبان با آثار فارسی هم معضلات و مشکلات خاص خود را داراست.
* یک شاعر و نویسنده در جغرافیای کرمانشاه [حوزهی بومی] از حیث نوشتن باچه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکند؟
- اگر بگویم شاعران و نویسندگان و به طور کلی هنرمندانی که در حوزه جغرافیای کرمانشاه زندگی میکنند از همهی هنرمندان این مرز و بوم مظلومتر هستند مبالغه نکردهام. مسئولیت هنرمند و نویسنده اهل کرمانشاه به مراتب فراوان و مضاعف است. بسیار ساده بگویم ما اگر بخواهیم از رسم الخط کردی استفاده کنیم، بسیاری از مخاطبان با این رسمالخط آشنا نیستند و اگر بخواهیم قید رسمالخط کردی را بزنیم بسیاری از کلمات متنهای ما به علت عدم ظرفیت رسمالخط فارسی فدا میشوند و متن دچار نقصان می شود و آخر سر هم با هر کدام از این رسمالخطها که کار میکنی مورد انتقاد جمعی قرار خواهی گرفت. اینجاست که میگویم هم از حیث قالب زبان و هم از لحاظ نگارش باید همگی تکلیف خودمان را روشن کنیم و مهمتر از همه ما ایرانیها قبل از هر چیز باید تکلیف خودمان را با جهل و خرافات و فرهنگ بیگانگانی که تا عمق جان کلام، فرهنگ، زبان و متأسفانه هویت ما نفوذ کردهاند روشن کنیم. باید ابتدا خودمان را بشناسیم و خالص کنیم. تعارفات را کنار بگذریم. امروز دیگر آن روزگارانی نیست که نویسنده با آوردن چند واژه عربی طویل به مخاطب فخر بفروشد و یا آن یکی نویسنده با داشتن خط زیبایی هر جملهی بیگانهای را درست و یا غلط به خورد مخاطب بدهد. امروز انسانها و به خصوص ما مردم ایران پیش از هر چیز دنبال شناخت هویت اصیل خویش در میان واژهها و آثار تولید شده میگردیم. امروز دنیای تازهای بر روی همگان چهره نمایانده است. دنیای کهنه را باید کنار گذاشت و با این دنیای نو آشنا و دمساز شد. در نهایت حرف من این است: وقت آن رسیده با دنیای کهنه وداع کنیم و جهان تازه را بشناسیم تا بتوانیم موفق عمل کنیم.
برگرفته از تارنمای «هنر و ادبیات» با اندکی پیرایش

از اندیشمندان، شاعران، هنرمندان و همهی قلم به دستانِ لک و لر درخواست میشود جهت پر بار شدن هر چه بیشتر بلوطستان -که هدفی جز روشن ساختن هویت واقعی زاگرسیان ندارد- ما را از ایدههای ارزشمندِ خویش بینصیب نگذارند. چشم به راه، ایده و همیاریتان هستیم. بلوطستان در نظر دارد با همیاری اندیشمندان و دوستارانِ فرهنگی لر و لک داشتههای فرهنگی زاگرسیان را گردآوری، واکاوی و مورد کنکاش قرار داده و با نگاه کارشناسانه و نقادانه از گزند فراموشی و ستیز بیامان و بیرحمانه ماشینیسم محفوظ داشته و ثبت ضبط نماید و با عرضه آنها به عرصهی فرهنگ، برغنای فرهنگی ایران زمین بیفزاید. از آنجا که خاک زاگرس در دامان پاک و اهورایی ایران زمین پرورش یافته، بیتردید نام این، بیانگر نشان آن است و گشودن راز یکی دانستن رمز دیگریست پس همگی در هر جای هستی از هر زاویهای که خوشتر داریم و در آن خبرهتر هستیم، دست به قلم برده و رازهای مانا و فراموش شدهی آبا و اجدادی را نگاشته و در دیدرس همگان قرار دهیم تا ایران بر زاگرس نشینانش ببالد. موضوعات زیادند و ناگفتهها بسیار، از تاریخ گرفته تا جغرافیا، از گیاه، درخت و سنگ تا گنجشگ، کبک و پلنگ، از چامهها، مَتَل و چلسرو تا ترانه، مویه و هوره، از کرمی تا قدم خیر ،از کور تا گرین، از زبان، گویش و لهجه تا واژگان و کارواژهها، از باورها تا رویاها، از حرمانها، ایمانها، ایل، طایفه و تیره تا شهر و مدرنیته و... چشم به راه نوشته و نظراتان ارزشمندتان هستیم مطالب را میتوانید به نشانی رایانامهی baloutestan@yahoo.com بفرستید.