نگاهی به زندگی

عزیزخان آزادبخت و نیاکانش

   حاج حسین آزادبخت

3z9o7i7iusk8lvyme.jpg

از دیرباز تا امروز ثبت وقایع و تاریخ‌نگاری همواره امری نسبی بوده و هست این نسبی بودن از آن جهت است که همواره راویان و کاتبان گذشته از مغرض یا بی‌طرف بودنشان تنها قادر به ثبت آن‌چه که می‌دانسته‌اند یا آن‌چه که توانسته اند بی‌واسطه یا باواسطه به دست بیاورند، بوده‌اند و نه بیشتر و همراه بخش‌های از هر رویداد و رخ‌دادی که به وقوع پیوسته در قالب اسنادی فاش نشده و پنهان مانده و یا به صورت نقل‌های شفاهی و پوشیده در هاله‌ای از تعابیر متفاوت پسِ پشتِ حجاب‌های بسیار مخدر و دور  از دست‌رس می‌مانند و چه بسا هر یک از این مغفول مانده‌ها کلیدی باشد گشودنِ قفلِ صندوقچه‌ی گنج واقعیت را، و اگر از بین برود هزاران مجهول را هم چون لکه‌ای تاریک بر چهره‌ی حقیقت بر جای گذاشته باشد لذا لازم است تا برای رسیدن به حقیقت یک رخداد مجموعه‌ای از همه‌ی تعابیر و نقل‌ها و اسناد را فراهم آورد و از تقابل آن‌ها به کنه‌ی حقیقت دست یافت، در همین راستا بر آنیم تا بتوانیم با هم‌کاری شما خوانندگان و هم‌استانی‌های گرامی روایت‌های شفاهی موجود را جمع‌آوری و منتشر نمائیم جستار زیر مطلبی است شیرین و در خور توجه درباره‌ی حوادثی از زندگی عزیزخان آزادبخت یکی از تاریخ‌سازان لرستان به قلم حاج‌حسین آزادبخت پیر روزنامه‌نگاری و نخستین خبرنگار شهرستان کوهدشت که به مدد مطالعات و تحقیقاتش در تاریخ موطنش یکی از مطلعین و آگاهان تاریخ و گذشته‌ی خطه‌ی ترهان می‌باشد. احد رستگارفرد

نظرعلی‌خان (امیراشرف) نفر وسط ردیف اول

نفر دوم ایستاده از سمت راست آقارضاخان آزادبخت

Photoshop

عزیزخان آزادبخت فرزند کیخسرو خان دوم و نوه عزیزخان دوم، نتیجه کیخسرو اول و از نسل محمدشریف خان از  ایل موموند می باشد. او رئیس طایفه آزادبخت بوده که  در کوهدشت ساکن هستند؛ محمدشریف خان از دلفان به کوهدشت آمد و مالک و متصرف این محل شد؛ این موضوع مربوط به دوره ی اتابکان لرستان می باشد. وی در فصل گرم تابستان در دلفان ساکن می شد و در پائیز و زمستان به کوهدشت می‌آمد و به دام داری و کشاورزی مشغول می شد. کشاورزی او فقط کشت ذرت در زمین های آبی و مقدار مورد نیازی جو و حبوبات بوده است. تعدادی از عشایر دلفان که از بستگان خود محمدشریف‌خان بوده؛ جهت چرا دام‌های خود در شش ماهه دوم سال به این منطقه می آمدند و چون املاک  شهر کوهدشت کلن مربوط به او بوده آن دسته از دامدارانی که به این محل می آمدند بابت علف چر احشام  خود مالیات پرداخت می‌کردند و قراردادی هم در این مورد بین آن دسته دام‌دار و مالک کوهدشت بسته شده، که سرانه‌ی دام ها را مالیات پرداخت کنند. در این زمان مالک کوهدشت کی‌خسرو خان فرزند  محمدشریف خان بوده است. آن‌ها غیر از مالیات سرانه مقداری هم بابت مالیات دولتی به کی‌خسروخان پرداخت می‌کردند؛ این موضوع همان «چل تومنه کویشت»  است که می‌گویند این هم سر چهل تومان کوهدشت. که تا دوره ی آقارضاخان شهاب لشکر فرزند گرامی عزیزخان که یکی از متهورترین و شجاع‌ترین افراد لرستان  و در سراسر ترهان کم نظیر بوده، ادامه داشته است. در زمان عزیزخان سوم که از پاک‌ترین مردان لر بوده است و مردم کوهدشت از نظر پاک دامنی برایش قصه‌ها گفته‌اند. اختلافی بین ایشان و نظرعلی‌خان امیراشرف حاکم وقت ایجاد می‌شود از این قرار که امیر با به دست آوردن یک برگه نوشته از اقوام عزیزخان مبنی بر این که ایشان قطعه زمینی به ابعاد یک‌صدوپنجاه در پانصد متر از بهترین زمین‌های کوهدشت جهت ساخت ساختمان به دست می‌آورد و می‌گوید آن را از  شخصی  به نام تیمور آزادبخت خریداری کرده است. عزیزخان این نوشته را رد می‌کند می‌گوید غیر از من کسی در این‌جا مالک نیست و این نوشته را قبول ندارم. بین امیراشرف و  عزیزخان نزاع و درگیری ایجاد می‌شود. پس از دیوارگذاری قلعه از جانب امیر، شبانه عزیزخان با کمک  افراد طایفه‌اش دیوارهای قلعه را ویران می کند و بعد از باخبر شدنِ امیر از موضوعِ عصیانِ عزیزخان،  عصبانی شده و دستور می‌دهد عزیزخان و طایفه‌اش را غارت کنند و بکشند. طایفه‌ی آزادبخت توسط  نیروهای او غارت می شود. عزیزخان به ناچار به غلامرضاخان امیرجنگ والی پشت‌کوه پناه می برد. والی او و طایفه‌اش را مورد حمایت قرار می‌دهد. و زمین و آب و بذر در اختیارشان می‌گذارد و از مردم پشت‌کوه می‌خواهد به این طایفه که مورد ستم امیراشرف قرار گرفته کمک کنند. مدت هفت سال تمام، طایفه آزادبخت در پناه والی زندگی می‌کند و در نتیجه عزیزخان با هم‌راهی محمدرحیم‌خان عباسی‌گراوند که پسرخواهرش می‌باشد پیش والی می‌روند و از او می‌خواهند  که فکر بهتری به حال آن‌ها بکند؛ والی هم قبول می‌نماید به قدرت‌نمایی‌های نظرعلی‌خان پایان دهد. البته در این چند سال بین امیر و عزیزخان با حمایت والی درگیری‌هایی پیش آمده و عزیزخان هیچ وقت اجازه نداده که یاران امیراشرف از املاک ایشان سود ببرند. و آب خوش از گلویشان پائین برود. چون در زمستان زمین‌های آزادبخت‌ها را کشت می‌کردند و در تابستان‌ها عزیزخان با حمایت سپاه والی و همراهی دوریشَکه تمام کشاورزی آن‌ها را از بین می‌برد. طبق نوشته مرحوم والیزاده معجزی  در صفحات631 و 632 کتاب تاریخ لرستان در روزگار قاجار  «... در اوایل بهار  والی جمعیتی مرکب از سواره و پیاده پشت‌کوهی به نمایندگی و راهمنایی وزیران مزبور به سوی ترهان حرکت داد و چون عده ی کثیری از خوانین ترهان مخالف امیراشرف بودند لذا آن ها هم با شوق و شعف زایدالوصفی به اردوی والی پیوستند و این نیروی عظیم جهت نهیب و غارت اهل ترهان علی‌الخصوص امیراشرف و نزدیکانش دست به آتش زدند و از آن‌جایی که همیشه سواران و تفنگ‌داران پشت‌کوهی و ترهانیان حالت سار و ملخ داشتند. به محض این که فهمیدند اردوی والی بر سر آنان تاخت می‌آورد به نحوی روحیه‌ی خود را از دست دادند که فکر و اعصاب آن‌ها از کار افتاد و تنها کاری که از دست آن‌ها ساخته بود جان خود را از معرکه نجات دادند. تمام طوایف ترهان در معرض حمله واقع شدند و اموال و اثقال همه به تاراج رفت و غیر از طوایف و خوانینی که طرف‌دار والی بودند بقیه را اردوی والی به شام شب محتاج کردند گله، رمه، اثاثیه‌ی خانه، پول نقد، مواد غذایی، اشیایی تجملاتی، فرش و پرده و خلاصه هرچه داشتند به دست اردوی والی افتاد و خود امیراشرف از هول اسارت یا کشته شدن به دلفان رفت و بدبختانه در آن‌جا هم از حملات دشمن محفوظ نماند در محل موسوم به بادآورد مردم سلسله و دلفان متفقن به او حمله بردند و در آن‌جا هم شکست خورد و اموال و اثقالی را که از دست سواران والی پشت‌کوه نجات داده بود در بادآورد به یغماگران سپرد و همه نصیب موموندهای دلفان و حسنوندهای الشتر گردید.» نزاع بین امیراشرف و عزیزخان با یارانش و مردم دلفان از جمله موموندهای دلفان بنا به تقاضای عزیزخان که خود و طایفه‌اش از  ایل موموند می‌باشند و این کار در عوض چندین مرتبه که خود و طایفه‌اش توسط امیراشرف غارت شده بود صورت گرفت و موموندهای دلفان در عوض  ستم‌هایی که بر طایفه آزادبخت که زاده‌ی دلفان و جز ایل موموند می‌باشند  رفته بود و اموال او را به تاراج بردند.  و وقتی آقای والیزاده معجزی نویسنده محترم تاریخ لرستان می‌گوید عده کثیره‌ی از خوانین ترهان... مگر کسی در ترهان غیر از عزیزخان و طایفه  و خواهرزاده‌اش  بوده که مخالف امیراشرف باشد؟. همه موافق امیر بودند غیر از این دو نفر. عزیزخان آزادبخت به شهادت تمام بزرگان ترهان از شروع حکومت امیر تا پایان عمر خود حکومت ایشان را نپذیرفت و حاضر نشد در مقابلش سر تعظیم فرود آورد، می‌گفت تعظیم تنها در پیشگاه خداوند جایز است من و امیر هر دو بنده ی خداوند هستیم من نمی توانم امیر را خدای خود کنم روی این حساب من  به او تعظیم نمی‌کنم .

آقارضاخان‌ شهاب‌الشکر)فرزند عزیزخان

suel5fgsvdgfeg83q5rm.jpg

عزیزخان گرفتار و زندانی می‌شود

بعد از درگیری بین امیراشرف و عزیزخان بر سر احداث قلعه در کوهدشت و ساختن آن توسط امیراشرف و خراب کردن آن  به‌وسیله عزیزخان و یارانش؛ امیر عده ی زیادی از طوایف طرف‌دار خود از جمله طایفه‌های سوری و امرائی که همیشه  در خدمت او به صورت آماده باش بودند، طایفه آزادبخت و سرپرست آن‌ها عزیزخان را دست‌گیر کرد و به زندان انداخت. مدتی در زندان پای آستان به همراه محمدکریم خان معروف به مَکه گراوند خسروی و کاظم‌خان احمدی کوشکی در زندان پای آستان دربند کرد تا این که امیراشرف تصمیم می‌گیرد توسط شخصی بنام محمدشریف‌خان که پسرعموی عزیزخان و از نسل ابراهیم عموی عزیزخان می‌باشد او را به قتل برساند. امیر به محمدشریف پیشنهاد می‌دهد که اگر  عزیزخان را به قتل برسانی تو را به ریاست طایفه آزادبخت تعیین میکنم و بزرگی و سرپرستی این طایفه را به تو می دهم؛ او نیز این موضوع را قبول میکند و حاضر می‌شود که عزیزخان دربند را در زندان به قتل برساند. به این صورت که به ملاقات پسرعمویش عزیزخان بیاید و بعد از این‌که او  و طرف به هم رسیدند، وقتی دست در گردن عزیزخان انداخت با اسلحه کمری که امیراشرف در اختیارش قرار داده بود وی را به قتل برساند.  کربلائی صیدعلی کونانی  از این موضوع باخبر می‌شود و جریان کامل آن را به وسیله یک محرم به اطلاع امیربهادر یوسف‌خان نورعلی می‌رساند. او در پیام خود گوش‌زد می‌کند که اگر تا قبل از ظهر فردا خود را به این‌جا (قلعه پای آستان، محل زندانی) نرسانی، عزیزخان به تحریک امیراشرف و توسط محمدشریف‌خان پسرعمویش کشته می‌شود؛ حال خود دانی؛ کوتاهی نمودن، قبول کردن مرگ عزیزخان است. امیربهادر بعد از باخبر شدن از جریان فورن دستور می‌دهد تعداد پنجاه نفر از مردان طایفه نورعلی که از افراد سرشناس و صاحب‌نام و نشان بودند، آماده کارزار شوند. و آن‌ها به اتفاق خود به قلعه پای‌آستان می‌برد. و در وقت معین  به آن‌جا می‌رسد و مشاهده می‌کند که عزیزخان را  در حال که زنجیر به دست و پا و گردن او بسته‌اند به میان قلعه پیش محمدشریف خان می‌برند. امیربهادر در بین راه به یاران خود می‌گوید، شما وظیفه دارید بعد از مشاهده عزیزخان او را بردارید و از محل نزاع دور کنید و به خسروآباد(منزلِ امیربهادر) حرکت دهید، تا با محمدشریف خان درگیر شوم. پس از مشاهده عزیزخان در میدان و هم‌راهی کردن عده‌ای با محمدشریف‌خان؛ امیربهادر متوجه شده جلوی او را می‌گیرد و به او حمله می‌کند و او که از ناحیه چشم کم بینا بود به زمین می‌خورد و اسلحه کمری را از جیب روپوشش بیرون می‌آورد؛ سروصدای زیادی برپا می‌شود. امیراشرف اول فکر می‌کند قتل انجام گرفته و کار عزیزخان تمام شده است؛ با رو‌به‌رو شدن با امیربهادر می‌پرسد چه خبر شده؟ یوسف‌خان در جوابش می‌گوید: «امیر دیدی این خدانشناس و بی‌دین می‌خواست این پیغمبر و انسان پاک را بکشد؟» امیراشرف از این گفته‌ی امیربهادر ناراحت می‌شود و با عصبانیت می‌گوید: « این پیغمبر توست نه ما،   برادر در کاری که به تو مربوط نیست چرا دخالت می کنی؟» امیراشرف خبر ندارد که عزیزخان رفته است. عزیزخان از قلعه پای آستان توسط سواران امیربهادر  از مرگ حتمی نجات می‌یابد و به محل زندگی امیربهادر برده می‌شود . در آن‌جا از آهنگرها که با عزیزخان نسبت مادری دارند می‌خواهند زنجیرها را از دست  پایش باز کنند.

  طایفه آزادبخت همراه عزیزخان رئیس طایفه و دوریشکه، با حمایت و کمک امیرجنگ والی پشت‌کوه به محل زندگیشان در کوهدشت برگشتند. والی دستور داد که عزیزخان همراه طایفه‌اش به کوهدشت برود و بنا بود کمک‌های مالی را در محل سکونتش ادامه دهد. به طوری که در پشت‌کوه تمام طایفه آزادبخت آمارگیری شده و در مدت هفت‌سالی که آن جا بودند، جیره دریافت می‌کردند حالا که با حمایت والی به محل زندگیشان برگشتند باز والی از کمک‌های لازم به آن‌ها دریغ نمی‌کرد. در این موقع امیراشرف از طریق علی‌رضاخان شهاب‌الدوله برادر والی به او پیام دوستی می‌دهد و او را واسطه  می‌کند تا به والی بگوید حالا که عزیزخان به محل خود برگشته است از او بخواهد تا حکومتش را بپذیرد و امیراشرف هم کاری به کار او نداشته باشد و مانند سایر مردم ترهان با او رفتار نماید. حبیب‌اله‌خان غضنفری برادر مادری علی‌رضاخان شهاب‌الدوله و برادر پدری امیراشرف بود شهاب‌الدوله از والی می‌خواهد  تا  کاری بکند که عزیزخان امر حکومتی امیراشرف را بپذیرد. والی برادرش شهاب‌الدوله، حبیب‌اله‌خان غضنفری و یکی از پسرانش را به همراه وزیرش میر معروف  به کوهدشت می‌فرستد و می‌گوید بروید اول نظر عزیزخان را جویا شوید  و آن‌‌‌ گاه بین او و نظرعلی‌خان صلح برقرار کنید به گونه‌ای که در این صلح‌نامه رضایت عزیزخان شرط عمل قرار گیرد. نمایندگان والی وقتی به کوهدشت می‌آیند اول پیش عزیزخان رفته و بعد همگی نزد امیراشرف می‌روند و قرار صلح می‌گذارند. امیراشرف تمام بزرگان منطقه را دعوت می‌کند آن‌ها در چادری که برای فرستادگان والی  برپا شده جمع می‌شوند؛ تنها انتظار امیراشرف این است که عزیزخان به او احترام بگذارد و حاکمی او را قبول کند و او هم مانند دیگر بزرگان ترهان به کار خود مشغول باشد. نزدیکان امیراشرف می‌دانند که به هیچ وجه عزیزخان حاضر نیست به او تعظیم و سلام کند روی این حساب چادری که برای انجام صلح  برپا شده است طوری درب ورودی  آن را علم می کنند که هرکس وارد شود مجبور باشد کمر را خم کند تا سرش به درب ورودی چادر نخورد. آن زمان مردان رئیس ایل لباس و کلاه مخصوص داشتند و کلاه آن‌ها حدود چهل تا پنجاه سانت بلندی داشت وقتی شخصی وارد می‌شد باید کلاه خود را بردارد و سر و کمر نیز خم کند تا بتواند از آن درب وارد مجلس شود. مسئولین پذیرایی ترتیب این کار را داده بودند تا بگویند وقتی عزیزخان وارد شد کلاهش را برداشت و کمرش را خم کرد. دیگر جای ایراد باقی نمی‌ماند که کسی بگوید تعظیم نکرده است. عزیزخان چند لحظه‌ای دیر می‌آید هنگامی که تمام مهمان‌ها آمده‌اند و جز او کسی باقی نمانده است. او وقتی درب چادر را به آن شکل می‌بیند می‌فهمد که برای تعظیم کردن او دست به این عمل زده‌اند و می‌داند که امیر در قسمت بالای مجلس نشسته است به همین خاطر کلاهش را از سر بر می‌دارد و زیر بغل قرار می‌دهد و با سمت راست وارد مجلس می‌شود طوری وارد شده که پشت به امیر و رو به آن‌ها که در پائین مجلس حضور دارند قرار گیرد، دست بر سینه می‌گذارد، می‌گوید: «سبحان ربی اعلی و بحمده» در این موقه امیر بلند می‌شود و شروع به داد و بی‌داد می‌کند و می‌گوید :«دیت، دیتونه حاضر نی سلام هم بکه؟!» (دیده‌اید حاضر نیست سلام هم بکند) اعضا مجلس چیزی نمی‌گویند تا این که جوانی در پائین مجلس،  همان جا که عزیزخان ایستاده و منتظر اجازه‌ی بزرگان برای نشستن است؛ بلند می‌شود و می‌گوید: «امیر اگر خدا را قبول داری،  که این مرد به خدای بزرگ سلام کرد و اگر قبول نداری که خدایی هست و تو خود خدا هستی خوب به تو سلام کرد» در این هنگام امیر ساکت می‌شود و این جوان که قایر عبدولی است شروع به صحبت کردن می‌کند و حرف‌هایش مورد توجه حاضرین قرار می‌گیرد و از طرف پسر والی خلعت می شود؛ زیرا مجلس را آراسته کرد و در آن مجلس قراری بسته شد که امیر کار حکومتی خود را بکند و به محل زندگی عزیزخان کاری نداشته باشد؛ مگر درباره‌ی وصول مالیات دولتی، که او مجاز است آن را یا به والی که حاکم لرستان پشت‌کوه هست و در آن زمان مسئول وصول مالیات لرستان پیش‌کوه هم‌ بوده، بدهد یا به امیراشرف تحویل نماید. از این تاریخ عزیزخان با طایفه‌اش همراه دیگر خوانین که با اینان بوده‌اند مانند محمدرحیم‌خان گراوند (دوریشکه) و  دیگر بزرگان به محل‌های خود بر می‌گردند و زندگی می‌کنند چون در این مدت که طایفه آزادبخت در پناه والی بودند کمک‌های لازم از غلام‌رضاخان امیرجنگ والی پشت‌کوه به آن‌ها می‌شد ولی حال که به سر زندگی  و ملک خود برگشت کردند باید برای خود دست و پای کنند. امور زندگی طایفه از راه کشاورزی و دام‌داری می‌گذرد و عزیزخان هم با این که رئیس طایفه آزادبخت بود امورات خودش و بازماندگان محمدشریف‌خان موموندی که تعدادشان هم زیاد شده بود از راه درآمد کشاورزی و دریافت اجاره بهای چند باب آسیاب آبی که در محل آزادبخت داشته به نام سه آسیاب (واقع در چنار پائین قریه باقر) و سه باب آسیاب آبی در محل چم‌ کی‌خسرو( در روستای سه آسیابه) می‌گذراند. این طور نبود که عزیزخان هم مانند دیگر خوانین منطقه از دست‌رنج دیگران زندگی‌اش تأمین شود هر سالی که برکات الهی شامل حال مردم می شد عزیزخان همراه دیگر ریش‌سفیدان قوم  به زیارت عتبات عالیات می‌رفت و در برگشت مجلس شکرگزاری برپا می‌ داشت و  اقوم خود را دعوت و به آن‌ها مهمانی می‌داد. بزرگانی که باقی بودند می‌گفتند عزیزخان 8 بار به زیارت عتبات عالیات رفته و آن هم با پای پیاده و به‌وسیله ‌حیوان. کسانی که در این سفرها همراه او بودند می‌گفتند در طول مسیر هر گاه حالش منقلب می‌شد، پا پتی می‌کرد و عمامه از سر بر می‌داشت و علی‌گویان و شوریده حال رو به سوی دوست پیش می‌رفت و بانگ ناله سر می‌داد. عزیزخان هر زمان مشکلی برای طایفه‌اش پیش می‌آمد پیش والی می‌رفت و از غلام‌رضاخان امیرجنگ درخواست کمک می‌کرد والی  هم فوری نماینده اعزام می‌داشت و بررسی به عمل می آورد که چه خسارتی بر این مردم وارد شده است و بعد از تأیید مأمورین اعزامی کمک‌های لازم را در اختیار عزیزخان قرار می داد علت خسارت آن زمان بیشتر آفات ملخ و سن بوده که کشاورزی را از بین می‌بردند و چیزی باقی نمی‌گذاشتند. به آن سال‌ها می‌گفتند سال «قلحه» یا سال «سُینه» چون کشاورزی توسط ملخ ها یا توسط سن‌ها از بین می‌رفت... ادامه دارد

              گفتنی است بخشی از مطلب بالا در در روزنامه آفتاب لرستان روز دوشنبه ۱۷ مهر ماه ۹۱ چاپ شد و قرار است ادامه‌ی آن نیز در آن نشریه چاپ شود.